|
سلام فکر کنم حدود پنج ماه می شه که هیچی اینجا ننوشتم.. آخه قرار بود هروقت دلم می گیره بیام و بنویسم تا سبک شم.. البته دلیلش این نیست که تو این پنج ماه هیچ غصه ای نداشتم .. برعکس!! اما تحمل کردم تا امشب.. که دیگه نتونستم.. امشب خیلی دلم گرفته .. از دست همه... از اینکه شنبه یه امتحان دارم که علیرغم اینکه کلی خوندم اما یک کلمه هم یادم نیست و فردا هم چون سر کار هستم و شب میام خونه اصلا وقت ندارم که درس بخونم... از اینکه یکی از نزدیکترین دوستام دیشب ( نمی دونم خواسته یا ناخواسته ) بهم متلکی گفت که یادآوریش هم عذابم می ده... از اینکه عزیزترین کسم دلمو به راحتی میشکنه و حتی سعی نمی کنه که جبران کنه ... از اینکه همیشه این منم که دلم میشکنه و همیشه این منم که مقصر شناخته می شم و همیشه منم که در انتظار یه جبران می مونم وهیچوقت هم ... با اینکه ظاهرا همه چیز بر وفق مرادمه اما دلم خیلی شکسته ... خیلی وقته گریه نکردم و شاید به همین دلیله که الآن هم روم نمی شه گریه کنم ... خیلی وقته دیگه گرفتاری هام نمی ذاره به غصه هام فکر کنم... نمی دونم شاید هم دارم ناشکری می کنم ... یه جورایی فکر می کنم تمام شرایطی که الآن دارم رو یه روزی با التماس از خدا می خواستم و الآن اگه هرچی بگم ناشکری قلمداد می شه ... اما فقط یه چیزه که داره عذابم می ده ... حس اینکه غرورم شکسته و همۀ اون چیزی که اسمشو عشق می ذاشتم یه جورایی به هیچ حساب شده ... در یک جمله : " یک عالمه عشقم زیر یک عالمه منطق له شده"
سلام بالاخره امتحانهام تموم شد زیاد جالب نبودن . شاید هم من به اندازۀکافی درس نخونده بودم. به هر حال مشکل اینه که من وقتی نمره ام از بقیه کمتر می شه دق می کنم !! نمی دونم چی بنویسم . هیچ چیز جالبی ندارم برای نوشتن ... فقط می خواستم یه چیزی آپ کرده باشم که اینجا خالی نمونه تا بعد
سلامی به لطافت هوای پاییز ( به جای به گرمی هوای مزخرف تابستون . خدا رو شکر از شرش را حت شدم) واقعا نمی دونم با چه اعتماد به نفسی اومدم و دارم وبلاگمو آپ می کنم !! یک عالمه کار دارم !! منی که هفته ای 5/6 شب با مهسا بودم .. یا اون خونۀ ما بود و یا من پیش اون .. تا نزدیکای صبح می نشستیم و حرف می زدیم و خنده هامونو تو سینه خفه می کردیم که بقیه بیدار نشن ... صبح می خوابیدیم تا ساعت 1/2 بعد از ظهر... یادش به خیر .. الآن چند وقته که خونه شون نرفتم یا اون درست حسابی پیش من نبوده.. الآن هم که خانوم تشریف بردن مسافرت.. انگار نه انگار که من تنهام ( بگو نه که تو همین 1 ماه پیش نرفتی و اونو تنها نذاشتی) مهساااااااااااااااااااااا زود برگرد ... مهسا به جون خودم وقتی من می گم این یارو ساسی مانکن این آهنگ پارمیدا رو به خاطر تو خونده باور نمی کنی... هروقت تو میای خونمون تا زنگ درو می زنی این آهنگه رو ایران میوزیک پخش می کنه .. الآن هم که اسم تو رو آوردم داره پخشش می کنه ... تو پیشی منی و میوووو !!! (فکر نکنید خوشم میاد از این آهنگه ها .. جداً با عث تأسف جامعۀ ایرانیه. من و مهسا به این آهنگ فقط می خندیم و بعدش هم سر مزار فرهنگ از دست رفتۀ ایران اشک می ریزیم)
زندگی شاید همین باشد ... یک فریب ساده و کوچک ... آن هم از سوی کسی که ... همین چند دقیقه پیش این شعر رو خوندم ... چقدر هم دلم گرفت ... متاسفانه این شعر حقیقت داره .. این روزا خیلی از دست خودم خسته هستم .. اتفاقا روزهای پر مشغله و خوبی رو دارم اما انگار هرچقدر هم که روزت پر باشه باز هم یه وقت خالی پیدا می کنی که به خستگی هات فکر کنی .. به همۀ اون چیزایی که در تمام مدت روز سعی کردی به روی خودت نیاری .. اما وقتی خسته و کوفته از دانشگاه ، سر کار ، یا هر جای دیگه برمی گردی و با خودت تنها می شی باز هم اون افکار میان و بهت ثابت می کنن که هستن ! هرچند که وجودشون رو انکار کنی ... اون وقته که به عجز خودت در مقابلشون اعتراف می کنی و می ذاری هرچقدر که می خوان آزارت بدن .. دلم می خواست الآن تو یه جادۀ طولانی راه می رفتم ... زیر بارون ... و البته تنها ... کم کم دارم به این نتیجه می رسم که تنهایی آدما هیچوقت پر نمی شه .. یا شاید هم منم که تنهاییم هیچوقت پر نمی شه ... فکر کنم مریض شدم .. تازگی ها همش از مرگ می ترسم ... گاهی خوابشو می بینم .. دلم نمی خواد بمیرم .. گرچه تو این دنیا هم کسی منتظرم نیست ... کسی نیست که از بودنم خوشحال باشه یا اگه نباشم دلش برام تنگ بشه ... اما خوب با همۀ اینا من بازم از مرگ می ترسم ... از تنهایی وحشت دارم .. همش فکر می کنم ممکنه تو تنهایی بمیرم ... تنهایی !! تنهایی !!!! تنهایی ! تنهایی !!! تنهایی ...........................................................؟؟ .....
سلام دلم خیلی گرفته !! دوباره .. دوباره .. دوباره ... چه روزای بدیه این روزا !! حالا که این ۳ ماه دق تموم شد و من دارم به فصلی می رسم که ۶ ماه انتظارشو می کشیدم .... فکر نمی کردم پاییزم رو با دلتنگی شروع کنم ... اصلا انگار لال شدم !! عین یه کلاف سر در گم !! نمی دونم چه کار کنم !! گیج و مضطرب !! و یه انتظار کشنده هم چاشنی همۀ لحظه هام شده ... قلبم می سوزه و به روی خودم نمیارم ... نه بارون ! نه حافظ ! نه خواب ! نه سکوت پشت پنجره ... نه نوشتن ... نه حتی جور در اومدن احمقانۀ سرباز خاج و بی بی دل ، آس خاج و آس دل ... دیگه آرومم نمی کنه !! بدنم به همۀ این مُسَکن ها عادت کرده ... درد انتظار انگار هیچ درمونی نداره ... ..... بُود آیا که در ِ میکده ها بگشایند؟؟ گره از کار فروبستۀ ما بگشایند؟؟ ..................... ؟؟
همیشه از تابستون متنفر بودم ... از روزای بلند خسته کننده اش ، آخه من عاشق شبم !! از آفتاب و از خورشید و از نور زیادش ، آخه من عاشق بارون و هوای ابری و تاریکی ام !! همیشه تو تابستونا حس می کنم یه نفر منو برداشته و پرتم کرده تو یه جزیره ای که آثاری از حیات توش نیست ... اما وقتی که پاییز میاد ... بوی بارون و رنگ برگهایی که زیر پات رو فرش کردن انگار بهت می گه زندگی با همۀ خوبی ها و بدی هاش همچنان جریان داره ... بگذریم ... با همۀ تنفرم از تابستون امروز خیلی اتفاقی تو یه مجله ای که از سر اجبار و بیکاری می خوندمش به مطلبی برخوردم که دلم برای تابستون سوخت !!! تیترش این بود : مصاحبۀ خیالی با آخرین ماه تابستان سلام! خوش اومدی شهریور جان ، چطوری؟؟ سلام . ای ! بد نیستم ، خوبم نیستم چرا فاز غم گرفتی؟ تو که تازه نفسی باید پر انرژی باشی !! خوشحال باش. چطوری خوشحال باشم وقتی بچه ها دوسم ندارن؟ من با هزار و یک امید و آرزو فقط سالی سی و یک روز مهمون شما هستم ولی شما ... شما چی؟ یعنی ما چی؟ شما اولِ من می گین باز این شهریور اومد! تشریف آورد تا با خودش خبرای تلخ جدایی رو بیاره! وسط ماه هم می گین ببین این شهریور با چه سرعتی جلو می ره خبر مرگش! آخر ماه هم که منو کشتین و نابود کردین ، باز هم واسه خودتون عزا می گیرین ، نه واسه من !! بابا تو اول گفتی از دست بچه ها دلخوری ، حالا که همۀ ما رو با هم یه کاسه کردی ! همتون عین همدیگه این! یعنی چی ؟؟ توهین می کنی ؟؟!! بیشتر حرف بزنی فحش های بد می دم هاااا !!! باشه ! باشه! خداحافظ ... اعصاب نداشت .. اُه اُه ... بابا بیاین با این شهریور یه کم مهربون تر باشین !! ... اینجا بود که فکر کردم چقدر بده که آدم بفهمه هیچ کس دوسش نداره ....
سلام !! از اونجایی که همه به من می گن تو افسرده ای و چقدر غمگین می نویسی و چقدر ...ی و چقدر ...ی و کلا منو از زندگی و خنده رو از لبهای من جدا می دونن بعد از پست غمگین اون هفته امروز می خوام یه مطلب جالب بنویسم !! البته اولش که پیش اومد اصلا جالب نبود هاااا ... بلکه هممون سر کلاس (کلاس زبان) یه سکته زدیم امروز سر کلاس نشسته بودیم که دو بار صدای جیغ یه زن اومد و ما اول تعجب کردیم البته اینو واسه خنده گفتم که ترکید اما فکر کنم کپسول گاز بود که منفجر شد و اون ساختمون یه آسیب اساسی دید چون بعدش آتش نشانی و اینا اومد ... اینم از روز ما (یعنی من و مهسا )!! جالب اینجاست که مهسا هم امروز لای میز گیر کرده بوده و داشته ... و خبر جدید هم اینکه قراره مأموریت غیر ممکن ۴ رو با الهام از این جریان بسازند ... و نقش "ایفن هانت" (تام کروز) رو هم قراره آقای م.م بازی کنه تا بعد
امشب دلم حسابی گرفته !! یه خبر خوش و دو تا ضد حال پشت سر هم !! بی خواب و نگران و (هفت هشت تا حال نافُرم دیگه) با یه سردرد عجیب و غریب نشستم اینجا و دارم می نویسم ... حالم از این دنیا داره به هم می خوره !! همش ۴ روز زنده ایم .. اونم باید یا درس بخونینیم یا دنبال کار بگردیم یا فکر ازدواج باشیم یا بچه یا کوفت یا ... یا نگران و ناراحت از زخم زبونای مردم .. دوستات .. خانواده ات .. زخم زبون .. من امشب یه سری مفصلش رو شنیدم ... اونم بی دلیل و با نامردی .. اصلا به همین خاطر اومدم اینجا که درد دل کنم .. چون نمی تونستم موضوع رو واسه هیچ کس تعریف کنم .. یه بغض کشنده تو گلوم گیر کرده که داره خفه ام می کنه .. می دونم اونی که این حرفا رو ازش شنیدم اینجا سر می زنه .. البته متاسفانه .. چون واقعا دیگه اینقدر محرم نیست که حتی درد دلهامو اینجا بخونه .. به هر حال .. اگه اینجا اومد و اینا رو خوند بدونه که من هرگز ، هرگز ، هرگز نمی بخشمش چون بی گناه منو آماج تیر حرفاش کرد ... بگذریم ... حتی ارزش گفتن هم نداره ... فقط می خواستم کمی سبک بشم .. سبک نشدم اما حداقل دیگه از احساس بی گناه مورد توحش واقع شدن هم نمی ترکم ... تا بعد
سلام به همۀ دوستای خوب قدیمی !! خوشحالم که هنوزم بعضی ها اینجا سر می زنن! اصلا انتظارشو نداشتم خوب ... همه مثل هم نیستن ! امروز اومدم بگم که از همتون ممنونم .. پریشان ، مهسا و فرشید عزیز که برام کامنت گذاشته بودن ... فرشید جان من هم شما رو به خاطر دارم و یادمه که یه روزایی می خواستی وبلاگتو حذف کنی .. متأسفانه یا خوشبختانه من حافظۀ قوی دارم .. خوشبختانه ، چون همیشه دوستامو به یاد دارم خوب ! جناب پریشان !! یه بار دیگه به آهنگ وبم ایراد بگیری من می دونم و تو !! خوب ... واسه امروز هم دیگه بسه !! راستیییییی !! همۀ اونایی که اینجا منو می شناختن صد در صد مهسا رو هم میشناسن !! آخه مهسا هم دوباره وبلاگشو ساخته ... خوب دیگه ... تا بعد راستی یه نکتۀ فنی !! اما برای دوستایی که دنبال مطالب عاشقانه می گردن یه وبلاگ دیگه هم دارم که آدرسش اینه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.برای مطالب عاشقانه اینجا رو ببینید...
سلام نمی دونم چرا دوباره این وبلاگ رو ساختم؟ بلافاصله بعد از اینکه حذفش کردم یکی دیگه ساختش . خیلی دلم گرفت... همیشه بهش سر می زدم و می دیدم که .... تا امشب که رو آدرس کلیک کردم و دیدم که وبلاگ پاک شده ... دلم خواست دوباره بسازمش... این وبلاگ اولین وبلاگ من بود ... تمام خاطره های .... بگذریم ... شاید گاهی بیام و اینحا یه چیزایی بنویسم گرچه می دونم که هیچ کدوم از اون دوستای قدیمی دیگه اینجا سر نمی زنن ... یه روزایی هر پستی که می نوشتم کمتر از ۱۰۰ یا ۱۵۰ تا کامنت نداشت ... به هر حال من واسه دل خودم دوباره این وب رو ساختم حتی اگه دیگه یک دونه هم بازدید کننده نداشته باشه برام مهم نیست ... دلم می خواد قالب و همه چیزش مثل روز اولی باشه که ساختمش... من روزای قشنگی رو با این وبلاگ داشتم و همیشه از حذف کردنش پشیمون بودم ... انگار هیچوقت نمی تونم از خاطره هام جدا بشم ... خوب ... واسه امشب دیگه بسه ... تا بعد ...
|
About![]()
بین ما فاصله هیچ است هنوز Archivesتیر 1388بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 Links |