همیشه از تابستون متنفر بودم ... از روزای بلند خسته کننده اش ، آخه من عاشق شبم !! از آفتاب و از خورشید و از نور زیادش ، آخه من عاشق بارون و هوای ابری و تاریکی ام !!
همیشه تو تابستونا حس می کنم یه نفر منو برداشته و پرتم کرده تو یه جزیره ای که آثاری از حیات توش نیست ... اما وقتی که پاییز میاد ... بوی بارون و رنگ برگهایی که زیر پات رو فرش کردن انگار بهت می گه زندگی با همۀ خوبی ها و بدی هاش همچنان جریان داره ...

بگذریم ... با همۀ تنفرم از تابستون امروز خیلی اتفاقی تو یه مجله ای که از سر اجبار و بیکاری می خوندمش به مطلبی برخوردم که دلم برای تابستون سوخت !!! 
تیترش این بود : مصاحبۀ خیالی با آخرین ماه تابستان
سلام! خوش اومدی شهریور جان ، چطوری؟؟
سلام . ای ! بد نیستم ، خوبم نیستم
چرا فاز غم گرفتی؟ تو که تازه نفسی باید پر انرژی باشی !! خوشحال باش.
چطوری خوشحال باشم وقتی بچه ها دوسم ندارن؟ من با هزار و یک امید و آرزو فقط سالی سی و یک روز مهمون شما هستم ولی شما ...
شما چی؟ یعنی ما چی؟
شما اولِ من می گین باز این شهریور اومد! تشریف آورد تا با خودش خبرای تلخ جدایی رو بیاره! وسط ماه هم می گین ببین این شهریور با چه سرعتی جلو می ره خبر مرگش! آخر ماه هم که منو کشتین و نابود کردین ، باز هم واسه خودتون عزا می گیرین ، نه واسه من !!
بابا تو اول گفتی از دست بچه ها دلخوری ، حالا که همۀ ما رو با هم یه کاسه کردی !
همتون عین همدیگه این!
یعنی چی ؟؟ توهین می کنی ؟؟!!
بیشتر حرف بزنی فحش های بد می دم هاااا !!!
باشه ! باشه! خداحافظ ...
اعصاب نداشت .. اُه اُه ... بابا بیاین با این شهریور یه کم مهربون تر باشین !!
...
اینجا بود که فکر کردم چقدر بده که آدم بفهمه هیچ کس دوسش نداره .... 

|
+|
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 توسط نازنین
|
|